درباره وبلاگ

گل اشکم شبی وامی شد ای کاش

همه دردم مداوا می شد ای کاش

به هر کس قسمتی دادی خدایا!

شهادت قسمت ما می شد ای کاش

منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
مطالب پیشین
کارنامه عملیات ها
جنگ دفاع مقدس
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
آرشیو مطالب
وصیت نامه شهدا
وصیت شهدا
ابر برچسب ها
لوگوی دوستان
امکانات دیگر


جنگ دفاع مقدس ساعت فلش مذهبی ذکر روزهای هفته اوقات شرعی

 گریه کردن حاج احمد برای بسیجی ۱۷ ساله

دویدم سمت درب بیمارستان. از کنار دیوار رفتم و همین که در راهرو پیچیدم و چند قدم آن طرف‌تر احمد را دیدم. چهره‌اش غضبناک بود. ترسیدم؛ خواستم برگردم که حاجى گفت: کجا؟

 گریه کردن حاج احمد برای بسیجی 17 ساله



 نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1392ساعت 17:51

کمکم کن

همسر حاج ابراهیم همت می گوید پس از شهادت حاج ابراهیم آن قدر عرصه بر ما تنگ شد که واقعاً برایمان مشکل بود. روزی بچهام تب بالایی داشت و نزدیک بود بمیرد. بچه را بغل کردم، هر کاری میکردم تا آرامش کنم نتیجه نداد. عصبانی شدم و با روح حاج همت دعوا کردم. گفتم: ابراهیم خیلی نامردی. خودت رفتی تو بهشت، آسوده شدی؛ منو با این بچهها تنها گذاشتی. لااقل بچۀ مریضت رو که داره میمیره بغلش کن.

http://www.askquran.ir/attachments/5039d1219059207-shahid_hemmat.jpg

 

قسم میخورد و میگفت: دیدم حاجهمت همون موقع اومد و بچه رو که در تب می سوخت بغل کرد. چند دقیقه نوازشش کرد و داد دست من. دیدم که بچه دیگه تب نداره. گفتم شاید بچه مثل بعضی از مریضایی که در حالت احتضار تبشون قطع میشه و بعدش میمیرن داره تموم میکنه. سریع بچه را به بیمارستان بردم. بعد از معاینه، پزشک گفت: خانم، این بچه سالم است ببریدش!



 نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391ساعت 12:31

(توسل)

در منطقۀ تفحص، بدنهای شهدا پیدا نمی شد. یکی گفت: بیایید به قمربنی هاشم متوسل بشویم. نشستند و به دست های علمدار سیدالشهداء متوسل شدند. درست است که دست های قمربنی هاشم قطع شد، اما بابالحوائج است. خود سیدالشهدا هم وقتی کارش در کربلا گره میخورد به عباس رو میانداخت.                

      نشستند و متوسل شدند؛ بعد از آن بلند شدند و خاک ها رو به هم زدند. یک جنازه زیر خاک دیدند، او را بیرون آوردند. الله اکبر! دیدند اسم این شهید عباس است. شهید عباس امیری گفتند: شاید پیدا شدن شهیدی به نام عباس اتفاقی است. گشتند و یک جنازۀ دیگر پیدا شد که دست راستش درعملیاتی دیگر قطع شده و مصنوعی بود. او را بیرون آوردند دیدند اسمش ابوالفضل است. فهمیدند اینجا خیمهگاه بنیهاشم است. گفتند: اسم این مکان را بگذاریم مقر ابوالفضل العباس.



 نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391ساعت 12:27


بسم الله الرحمن الرحیم


ماه رمضان بهترین و زیباترین خاطرات را برای ما در سنگرها به ارمغان می آورد




سحری خوردن کنار آرپی چی و مسلسل، وضو با آب سرد و قنوت در دل شب توصیف ناشدنی است. ربنای لحظات افطار از پایان یک روزه خبر می داد، ربنایی که تمام وجود رزمندگان مملو از حقانیت آن بود. بچه ها با اشتیاق فراوان برای نماز مغرب و عشا وضو می گرفتند.

ماشین توزیع غذا به همه چادرها سر می زد و افطاری را توزیع می کرد.
سادگی و صمیمیت در سفره افطار ما موج می زد و ما خوشحال از اینکه خدا توفیق روزه گرفتن را به ما هدیه داده بود سر سفره می نشستیم و بعد از خواندن دعا با نان و خرما افطار می کردیم .دعای توسل و زیارت عاشورا هم در این روزها حال و هوای دیگری داشت .
معنویتی که « السلام علیک یااباعبدالله » « زیارت عاشورا » و یا « وجیه عندالله اشفع لناعندالله » در توسل به سفره افطار و سحر ما هدیه می کرد غیرقابل توصیف است و همین بنیه ی معنوی و عدم غفلت از لحظات معنوی رزمندگان را از دیگران ممتاز کرده بود.

نمی توانم این لحظات را برای شما بیان کنم در لشگر 28 سنندج بودم و قرار بود بعد از یک هفته به خانه برگردم اما جاذبه این ماه مرا در کردستان ماندگار کرد. ماه رمضان بهترین و زیباترین خاطرات را برای ما در سنگرها به ارمغان می آورد.

برکت دعا در کنار سنگرها، نماز روی زمین خاکی، سحری خوردن کنار آرپی چی و مسلسل، وضو با آب سرد، قنوت در دل شب، قیام روبروی آسمان بدون هیچ حجابی که تو را از دیدن وسعت ها بی نصیب کند، گریه ی بچه های عاشق در رکوع و همه چیز برای یک مهمانی خدا آماده بود.



 نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت 14:43

 

همسر شهید:

شهادت آرزوی همسرم بود، همه وجود او صرف خدمت به انقلاب وكشور شد و با وجود ساعت های متمادی كار شبانه روزی رگز از كار زیاد خم به ابرو نیاورد.

  شهید صیادشیرازی فردی بسیار صبور بود و دعایش همیشه این بود كه خداوند به او شهادتش را در راهش نصیب كند و ما خانوادگی در امامزاده صالح آرزوی شهادت كردیم.

او عاشق ولایت بود و به بسیجی ها عشق می ورزید. چرا كه خودش را هم یك بسیجی می دانست.

 




 نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1391ساعت 23:0

آنچه پیش روی شماست قسمت دوم از خاطرات شهید ابراهیم هادی است.

این شهید بزرگوار یک ورزشکار قوی بوده ولی اخلاق خوبی که داشته باعث شده خیلی ها شیفته ی او گردند. تا جایی که خدا هم خریدار او شد و به درجه رفیع شهادت نائل گشت.

روحش شاد و یادش گرامی


ابراهیم هادی

پلاستیک به جای ساک ورزشی:

حدود سال 1354بود که مشغول تمرین بودیم که ابراهیم وارد سالن شد و یکی از دوستان هم بعد از او وارد سالن شد و بی مقدمه گفت: داداش ابراهیم ، تیپ وهیکلت خیلی جالب شده.وقتی داشتی تو راه می اومدی دوتا دختر پشت سرت بودن و مرتب از تو حرف می زدن،شلوار وپیراهن شیک که پوشیده بودی و از ساک ورزشی هم که دستت بود، کاملاً مشخص بود ورزشکاری.

ابراهیم با شنیدن این حرفها یک لحظه جاخورد. انگار توقع چنین حرفی را نداشت و خیلی توی فکر رفت.

ابراهیم از آن روز به بعد پیراهن بلند و شلوار گشاد می پوشید و هیچ وقت هم ساک ورزشی همراه نمی آورد و لباس هایش رو داخل کیسه پلاستیکی می ریخت.هر چند خیلی از بچه ها می گفتند : بابا تو دیگه چه جور آدمی هستی؟! ما باشگاه میائیم تا هیکل ورزشکاری پیدا کنیم و... ، تو با این هیکل روی فرم این چه لباس هایی است که می پوشی؟ ابراهیم هم به حرفهای اونها اهمیتی نمی داد و به دوستانش توصیه می کرد:اگر ورزش رو برای خدا انجام بدین عبادت است و اما اگر به هر نیت دیگری باشین ضرر خواهید کرد.

البته ابراهیم در جاهای مناسبی از توانمندی بدنی اش استفاده می کرد .مثلاً ابراهیم را دیده بودند در یک روز بارانی که آب در قسمتی از خیابان جمع شده بود و پیرمردها نمی توانستند از آن معبر رد شوند ، ابراهیم آنها را به کول می گرفت و از اون مسیر رد می کرد.

کارهای ابراهیم خیلی عجیب بود و شب هم با هم به مسجد رفتند و بعد از نماز ابراهیم کلی با اون دزد صحبت کردو فهمید که آدم بیچاره ای است و از زور بیکاری از شهرستان به تهران آمده و دزدی کرده

دزد خوش شانس:

عصر یک روز وقتی خواهر وشوهر خواهر ابراهیم به منزلشان آمده بودند هنوز دقایقی نگذ شته بود که از داخل کوچه سرو صدایی شنیده می شد.ابراهیم سریع از پنجره طبقه ی دوم نگاه کرد و دید شخصی موتور شوهر خواهرشان را برداشته و در حال فرار است.

ابراهیم سریع به سمت درب خانه آمد و دنبال دزد دوید و هنوز چند قدمی نرفته بود که یکی از بچه محل ها لگدی به موتور زد و آقا دزده با موتور به زمین خورد.تکه آهنی که روی زمین بود دست دزد را برید و خون هم جاری شد. ابراهیم به محض رسیدن نگاهی به چهره پراز ترس و دلهره دزد انداخت و بعد موتور را بلند کرد و گفت: سوار شو!

همان لحظه دزد را به درمانگاه برد و دست دزد را پانسمان کرد.

شهید ابراهیم هادی

کارهای ابراهیم خیلی عجیب بود و شب هم با هم به مسجد رفتند و بعد از نماز ابراهیم کلی با اون دزد صحبت کردو فهمید که آدم بیچاره ای است و از زور بیکاری از شهرستان به تهران آمده و دزدی کرده.

ابراهیم با چند تا از رفقا و نمازگزاران صحبت کرد و یه شغل مناسبی برای آن آقا فراهم کرد.مقداری هم پول از خودش به آن شخص داد و شب هم شام خورد و استراحت کردند.

صبح فردا خیلی از بچه ها به این کار ابراهیم اعتراض کردند.

ابراهیم هم جواب داده بود:مطمئن باشید اون آقا این برخورد را فراموش نمی کند و شک نکنید برخورد صحیح، همیشه کار سازه.

یکی دیگه از رفتارهای عجیب ابراهیم این بود که داشتیم با موتور می رفتیم که موتور سواری جلوی ما پیچید وبا اینکه مقصر بود ،هو کرد و بی احترامی .من دوست داشتم ابراهیم با آن بدن قوی ای که داره پائین بیاید و جوابش را بدهد.ولی ابراهیم با آن لبخندی که به لب داشت در جواب عمل او گفت: سلام. خسته نباشید.

موتور سوار عصبانی یکدفعه جاخورد ... .

 

فرآوری و تلخیص: علی اصغر معبادی

بخش فرهنگ پایداری تبیان



 نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1391ساعت 22:46

روحانی و لباس نظامی:

مقام معظم رهبري  - حضرت آيت الله خامنه اي در جبهه ها

روزی در محضر مقام معظم رهبری بودم که فرمودند: من در زمان جنگ، همیشه با لباس نظامی در جبهه ها حاضر می شدم. اما تردید داشتم که آیا مصلحت همین است که من لباس پیغمبر (صلی الله علیه وآله) را کنار بگذارم و این لباس نظامی را بپوشم یا با همان لباس روحانی در جبهه ها حضور پیدا کنم؟ یک روز پنجشنبه که از جبهه به منظور شرکت در نماز جمعه به تهران آمدم، برای دادن گزارش مستقیماً از فرودگاه به جماران رفتم. امام(ره) در پشت پنجره ایستاده بودند. من مشغول باز کردن بند پوتین ها شدم و این کار مدتی طول کشید.
حضرت امام (ره) همچنان ایستاده بودند و با لبخند، به دقت مرا نگاه می کردند. چون وارد اتاق شدم و دست امام را بوسیدم، ایشان دستی به شانه من زدند و فرمودند: زمانی پوشیدن لباس سربازی در عرف ما خلاف مروت بود، ولی می بینم برازنده شماست. با این کلام دلربای امام، تردید از دلم بیرون رفته و همیشه از پوشیدن لباس نظامی لذت می بردم.


به روایت حجت الاسلام والمسلمین مجتبی ذوالنوری – فرمانده تیپ 83 امام صادق(ع) در زمان جنگ



 نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1391ساعت 10:38
عجائب نهج البلاغه فصل اول:

    

 گـردآوري كننده: حاج محمد باقـري بخش :


مقدمه:

هدف از نگارش این اثر جزثابت کردن بزرگی این کتاب مقدس نیست گفتاری که جز از لسان مردی به نام آقا علی بن ابی طالب(ع) شنیده نمی شود علومی در نهج البلاغه آمده است که بزرگترین دانشمندان عالم به تازگی موفق به کشف آن شده اند حال آنکه امام به آنها هزار و اندی سال قبل اشاره فرموده بودند این مطلب چیزی را جز درماندگی و ناتوانی مردمان هستی از درک نهج البلاغه را بیان نمی کند ما شیعیان با مطالعه نهج البلاغه حقیقت بزرگی را کشف کرده ایم و آن اینست که گفتار این کتاب در اصل ریشه در آیات قرآن دارد و این حدیث پیامبر(ص) که فرموده بود علی قرآن ناطق است برای ما شیعیان تفسیر می شود  امید است خوانندگان با معرفت بتوانند هرچه بیشتر به این کتاب الهی عشق بورزند و ضمن تجدید میثاقی عاشقانه با رهبر معظم آقا سیدعلی خامنه ای و با یاد امام راحل(ره) و شهداء هشت سال دفاع مقدس در جهت ترویج مذهب تشیع کوشش نمایند مذهبی که به حق مظلوم واقع شده است و به ارزش واقعی آن کسی پی نبرد جز بزرگان دین.

                                            

        



 نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1391ساعت 15:17
بهانه تقریظ رهبرمعظم انقلاب بر کتاب کارنامه عملیاتی لشگر محمد رسول الله (ص)


«همپای صاعقه» كارنامه‌ای تاریخی و مستند از شكل‌گیری لشكر 27 محمد رسول الله(ص) است. روایتی از یك مقطع زمانی شش ماهه از جنگ تحمیلی. از ابتدای دی ماه 1360 تا اواخر تیر ماه گرم سال 61. موضوع اصلی كتاب شرح مستند مراحل آغازین تاسیس تیپ نظامی محمد رسول الله است و نقش این تیپ را در دو عملیات بزرگ فتح‌المبین، بیت‌المقدس و لبنان بیان می‌كند.

همزمان با سال‌روز فتح خرمشهر و در آستانه روز مقاومت و پایداری، مستند صوتی «همپای صاعقه» تقدیم می‌گردد. این برنامه مستند به معرفی كتاب «همپای صاعقه» می‌پردازد و شامل گفتگو با نویسندگان و صاحب‌نظران در حوزه ادبیات پایداری و نیز خوانش بخشی از متن كتاب است.


دانلود


منبع : پایگاه‌ اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای



 نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1391ساعت 15:16

شهید و شهادت در کلام حضرت آیت الله بهجت رحمه الله علیه


اگر کسی هدف خلقت انسان را بفهمد، بسیار برایش شیرین است که هفتاد بار زنده می شود، و دوباره شهید شود!

بهجت
سفارشاتی به خانواده شهداء

بسم الله الرحمن الرحیم

همه باید بدانند که از عملیّات، آنچه که برایشان باقی می ماند، توجه به همانها داشته باشند و به آنچه که فانی می شود، توجه نداشته باشند.

اعمال صالحه، طاعات الهیّه، آنچه که مقرب به سوی خدا است، با آدم می ماند و آدم اینها را از اینجا، تا روز قیامت، تا مابعد القیامه، هر چا که هست، با خودش می برد.




 نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1391ساعت 16:11

(وقتی فرمانده خواب بود)

حاج احمد متوسلیان
کمتر کسی است که نام حاج احمد متوسلیان را نشنیده باشد ؛ بنیان گذار لشکر 27 محمد رسول الله و از فاتحان اصلی خرمشهر . امروز قریب به سه دهه از ربایش حاج احمد توسط مزدوران رژیم صهیونیستی در لبنان می گذرد.
حاج احمد متوسلیان

به امید روزی که خبری از این دلاور مخلص و همراهانش برای خانواده و همرزمان عزیزش و همچنین جوانانی که ندیده دلبسته اش شده اند ،بیاید.

 

مشرق

تنظیم : فرهنگ پایداری تبیان



 نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1391ساعت 16:5

یک مرد از میان شما رفت و برنگشت...

حاج احمد متوسلیان

 حاج احمد  به ما گفت: من اگر به لبنان بروم، برنمی‌گردم شما فکر خودتان باشید.

و بعد برایمان تعریف کرد که یادتان هست فتح‌المبین، امکانات نداشتیم و می‌گفتم نکند شکست بخوریم، در همان تاریکی برادری با لباس فرم سپاه به پشتم زد و گفت: «حاج احمد، خدا را فراموش کردی، ائمه را از یاد برده‌ای فکر تویوتا و تجهیزات هستی» همانجا مژده پیروزی فتح‌المبین را به من داد و گفت عملیاتی به نام الی‌بیت‌المقدس در پیش دارید، در این عملیات خرمشهر آزاد می‌شود بعد از آن، تو به لبنان می‌روی و دیگر برنمی‌گردی.»

4 روز لبنان ماندیم تا اینکه حضرت امام گفتند: «راه قدس از کربلا می‌گذرد، برگردید.» قرار شد ما به تهران بیاییم، اما حاج‌احمد به همراه 3 تن از بچه‌ها به بیروت رفت و دیگر هیچ وقت برنگشت.»

نماینده فرهنگی حزب‌الله لبنان هم از آخرین تلاش‌ها برای آزادی عزیزانمان می‌گوید اما خبر جدیدی ندارد، می‌دانی برادر احمد! خرمشهر آزاد شد؛ جنوب لبنان هم همین‌طور. ما اما یادمان هست که تو با خدای خودت عهد بسته بودی که به دست شقی‌ترین انسان‌های کره زمین که همان اسراییلی‌ها هستند شهید شوی ...

تو در شلوغی روزهای دولت مردانمان گم شدی، اما بی‌وفایی همه ما را به وفای آقا سیدعلی آقای خامنه‌ای ببخش که سوم خرداد، در دانشگاه امام حسین(ع) یادش بود که نام تو را در ابتدای سخنش از فتح خرمشهر بگوید. همان قدری که سال گذشته در سفرش به کردستان یاد تو بود و نام تو را در آغاز کلامش آورد.



 نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1391ساعت 20:47

عراقی نگو، گودزیلا بگو


بی سر و صدا خزیدم و به سنگر کمین دشمن رسیدم. مشتم را گره کردم و دعایی در دل خواندم و از پشت سر روی دشمن پریدم و یک ضربه مشت جانانه به پس گردنش زدم. اما انگار با مشت به صخره سنگی کوبیده بودم! یا جدة سادات! عراقی نگو گودزیلا بگو. دوم‌تر و یک متر عرض. سیبیل از بنا گوش در رفته و قوی و عضلانی


عراقی نگو، گودزیلا

شب عملیات بود. قرار بود که من و چند نفر از دوستانم که تخریبچی بودیم، جلوتر از رزمندگان وارد میدان شده و به سرعت مین‌ها را خنثی کنیم تا خدای نکرده اتفاقی برای دیگران نیفتد.

منطقه غرق در سکوت بود. فقط هرچند دقیقه از سوی دشمن یک رگبار بی هدف به سوی خط خودی شلیک می‌شد. عرق ریزان و چسبیده به زمین به کمک کارد سنگری تند تند مین‌ها را در می‌آوردم و چاشنی‌شان را باز می‌کردم یا سیم تله‌ای را که بین دو مین جهنده بود، می‌بریدم.



 نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1391ساعت 20:44

 شهدا، خیلی مخلصیم!


اول از همه این را بدانید که این عملیات ، عملیات شهادت خواهد بود .هرکسی آرزوی شهادت داشته باشد ، در این عملیات خواهد رفت . ما افراد زیادی را ازدست خواهیم داد هم از فرمانده ها هم از برادر های دیگر . خود من هم جزء اولین نفرها خواهم بود . قبلاً به مهدی گفته ام . من تا پای دژ بیشتر با شما نیستم . آنجا از شما خداحافظی می کنم . بعد از آن خودتان باید راه را ادامه بدهید...


آقایانِ شهدا، خیلی مخلصیم!

صورت افرادی را که دورش نشسته بودند از نظر گذراند . نگاهش بر چهره ی «جمال زاده» ثابت ماند . دو دوست مدتی به هم زل زدند و بعد لبخند بر لبانشان نشست .

علی گفت : «دست به کار شوحسین جان! اگر نامه ای ، وصیتی می خواهی بنویسی ، بنویس! فردا که عملیات شروع بشود ، برای تو برگشتی نیست .»

جمال زاده جواب داد :« نوشته ام حاجی .این قدرها هم حواسم پرت نیستم.»



 نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1391ساعت 20:39

لبخند خاکی شهید همت


یک روز که فرماندهان ارتش، در یک قرارگاه نظامی برای طراحی یک عملیات، همه جمع شده بودند، حاج همت هم از راه رسید، امیرعقیلی، سرتیپ دوم ستاد «لشکر 30 پیاده گرگان»، حاجی را بغل کرد و کنارش نشست، امیر عقیلی به حاج همت گفت: حاجی یک سوال دارم، یک دلخوری خیلی زیاد، من از شما دلخورم  .حاج همت گفت: بفرمائید، چه دلخوری!
لبخند خاکی شهید همت

یک روز که فرماندهان ارتش، در یک قرارگاه نظامی برای طراحی یک عملیات، همه جمع شده بودند، حاج همت هم از راه رسید، امیرعقیلی، سرتیپ دوم ستاد «لشکر 30 پیاده گرگان»، حاجی را بغل کرد و کنارش نشست، امیر عقیلی به حاج همت گفت: حاجی یک سوال دارم، یک دلخوری خیلی زیاد، من از شما دلخورم

حاج همت گفت: بفرمائید، چه دلخوری!

امیر عقیلی گفت: حاجی شما هر وقت از کنار پاسگاه های ارتش، از کنار ما که رد می شوی، یک دست تکان می دهی و با سرعت رد می شوی. اما حاجی جان، من به قربانت بروم، شما از کنار بسیجی های خودتان که رد می شوی، هنوز یک کیلومتر مانده، چراغ می دی، بوق می زنی، آرام آرام سرعت ماشین ات را کم می کنی، بیست متر مانده به دژبانی بسیجی ها، با لبخند از ماشین پیاده می شوی،دوباره باز دستی تکان میدهی، سوار می شوی و میروی.

رد میشی اصلا مارو تحویل نمی گیری حاجی، حاجی بخدا ما خیلی دل مان میاد.

ح



 نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1391ساعت 20:33

 شهید همت و شهید باکری

دوران دفاع مقدس پر از لحظات سخت و دشوار بود ولی  با وجود تمام سختی ها شرینی های زیادی هم کام جهادگران ما را شیرین می کرد از آن جمله می توان به شوخی ها و لبخندهای خالی از ریای رزمندگان اشاره کرد . و اکنون گذری می کنیم بر خاطرات شاد آن روزگاران . باشد که ما هم به زیبایی آن لحظات لحظه ای روح خود را صفا دهیم .

  

شوخی شهید همت با شهید باکری

در سالهای دفاع مقدس چای مرهم خستگی جسمی رزمندگان اسلام بود. در میان لشکرها رزمندگان لشکر عاشورا انس و الفت بیشتری با چای داشتند . روزی در محضر آقا مهدی باکری و شهید حاج ابراهیم همت (فرمانده لشکر 27 حضرت محمد رسول الله « ص » ) بودیم که در آن صحبت از کنترل مناطق عملیاتی بود.

حاج همت به آقا مهدی گفت : نگهبانان لشکر شما برای نیروهای سایر لشکرها سخت می گیرند و اجازه نمی دهند راحت عبور و مرور کنند مگر ترکی بلد باشند. آقای مهدی در پاسخ گفت : شما یقین دارید که آنها نگهبانان لشکر ما هستند حاج همت گفت : من نه تنها نگهبانان لشکر شما را می شناسم حتی حد خط لشکر عاشورا را هم می شناسم . آقا مهدی با تعجب پرسید چطور چگونه می شناسید؟

حاج همت گفت : شناختن حد و حدود لشکر شما کاری ندارد اصلاً مشکلی نیست هر خطی که از آن دود به هوا بلند شده باشد آن خطر لشکر عاشوراست چون همیشه کتری های چای لشکر شما روی آتش می جوشد. همگی خندیدیم .(اسفندیار مبتکر سرابی)



 نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1391ساعت 20:27

هنوزهم شهادت نامه امضا می شود!


بچه های «كربلای 5» درشب شروع این عملیات، از خدا بهشت را طلب نمی كردند، شعارشان این بود:«كربلا، كربلا، ما داریم می آییم». شاید هم الان كربلا باشند شهدا، شاید هم پیش حسین. هر كجا هستند آنچه بر پاست، بساط عزاست. حتی آن سوی هستی، امروز جز این قصه نیست؛ «باز این چه شورش است كه در خلق عالم است»


شهید

از بس قشنگ می گفتند:«هركه دارد هوس كرب و بلابسم الله»، كه نمی شود از محرم نوشت و یادی از شهدا نكرد. شهدای ما شهادت نامه شان را درهمین شب های محرم، به امضای سیدالشهدا می رساندند. شهادت، حاجت شهدای ما بود از امام حسین. حاج قاسم بارها حاجت روا شده و بارها شهادت نامه اش امضا شده. حسین، بعضی ها را چند بار می برد؛ آهسته و پیوسته می برد و طولانی تر و عاشقانه تر می كند شهادت شان را.




 نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1391ساعت 21:42

عاشقان شهادت کجایند؟

شهید داوود عابدی دخرآبادی

آنها که سالهاست می‌شنوند رهبر انقلاب بر مفاهیمی چون «جهاد علمی و فرهنگی» تأکید می‌کنند، آیا می‌دانند که وجه اشتراک امروز و دیروز، همین مسأله یعنی «جهاد فی سبیل الله» است.


عاشقان شهادت کجایند؟ آنها که سالهاست می‌شنوند رهبر انقلاب بر مفاهیمی چون «جهاد علمی و فرهنگی» تأکید می‌کنند، آیا می‌دانند که وجه اشتراک امروز و دیروز، همین مسأله یعنی «جهاد فی سبیل الله» است.



 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 11:32

امام خمینی (رة) می فرمودند :

((حفظ اسلام از نماز واجب تر است نگویید بگذار تا امام زمان بیاید شما آیا نماز را هیچ وقت وا  می

گذارید تا وقتی امام زمان آمد بخوانید؟ اینجا ننشینید فقط مباحثه کنید بلکه در سایر احکام اسلام مطالعه

 کنید حقایق را نشر دهید جزوه  بنویسید و منتشر کنید ما تکلیف داریم آقا ؟ این طور نیست حالا که

 منتظر امام زمان  هستیم دیگر بنشینیم در خانه و تسبیح در دست بگیریم و بگوییم ((عجل فی

فرجه ...)) با کار شما باید تعجیل شود و شما باید زمینه را فراهم کنید برای آمدن او .))

 

منبع :صحیفه امام جلد ۱۸ ص ۲۶۹



 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 11:2

شهیدی با زبان روزه در فکه


 ساعت 10 راه می‌افتند برای تفحص. بین راه عاشورا می‌خواند و اشک می‌ریخت. تا بچه‌ها می‌دیدنش می‌گفت «هوا چقدر سرده، از چشمهایم اشک می‌آید»؛ منطقه کاری سعید جای دیگری بود. دنبال شهید غلامی رفت. مین که منفجر شد شهید غلامی گفته بود کار من تمام است به سعید برسید. محمود بعد از دقایقی همان‌جا شهید شد. ترکش‌های آن مین به سعید خورده بود و...


شهید «سعید شاهدی»،

دوم دی‌ ماه، سالگرد شهادت شهید «سعید شاهدی»، از شهدای تفحص است. این شهید گرانقدر پس از حضور مستمر در جبهه‌های حق علیه باطل، پس از جنگ نیز در اکیپ‌های تفحص پیکر شهدا حضور یافت و سرانجام در سال 74 در منطقه عملیاتی فکه به آرزوی قلبی خود رسید. به قول خواهرش "سعید به سن جنگ قد کشید، بزرگ شد تا از او یک «مرد» ساخته شد". سالگرد این شهید عزیز، بهانه‌ای شد تا لحظاتی را پای صحبت مادر بزرگوارش، حاجیه خانم «صدیقه ساجدی» بنشینیم. البته یکی از خواهران شهید شاهدی نیز در این دیدار همراهی‌مان کرد.




 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 15:20

 

گاهی مواقع با پیکر شهید گمنامی برخورد می کردیم که خود را فدایی دیگر دوستانش کرده بود . به طور

مثال یکی از شهدا در تاریکی شب که نیروها جلو می رفتند متوجه انفجار مین منور می شود!

انفجار این مین معنی شلیک منور و لو رفتن عملیات ! این شهید خودش را به روی مین انداخته بود .

 حرارت ایجاد شده تمام بدن او را سوخته بود .

پلاک این شهید در اثر همین حرارت ذوب شده بود! حتی استخوانهای سینه او از بین رفته بود اما اجازه

شلیک منور را انداده بود. این شهید گمنام خود را فدایی دیگران کرده بود.


(وب سايت شهدا گمنام)



 نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:39
 
 
 
 
لحظات-بیعت نامه «شهید آوینی» با «مقام معظم رهبری»
 
 
هنرمندان از سید مرتضی آوینی می گویند
شهید آوینی در خطاب به مقام معظم رهبری: بسیارند كسانی كه می دانند شمشیر زدن در ركاب شما برای پیروزی حق از همان ارجی در پیشگاه خدا برخوردار است كه شمشیر زدن در ركاب حضرت حجت (س) و نه تنها آماده كه مشتاق بذل جان هستند. سر ما و فرمان شما.

به گزارش خبرگزاری فارس، شهید سید مرتضی آوینی در سال 1371 نامه ای را خطاب به مقام معظم رهبری نامه ای را نوشته و ارسال نمودند كه حاوی مطالب مهمی پیرامون برخی مشكلات فرهنگی كشور بود. متن كامل این نامه تا امروز منتشر نشده است اما آن چه خواهید خواند مقدمه نامه مذكور است:

خدمت رهبر معظم انقلاب اسلامی، نائب امام عصر (ع) حضرت آیت الله خامنه ای ایدكم الله تعالی بتاییداته الخاصه.

سلام علیكم و رحمة الله و بركاته. امتثال امر فرصتی برای عرض ارادت در این مرقومه باقی نمی گذارد لذا حقیر مستقیما با استمداد از فضل بی منتهای رب العالمین وارد در اصل مطلب می شوم بعد از عرض این مختصر كه:

ما با حضرتعالی به عنوان وصی امام امت (ره) و نایب امام زمان (عج) تجدید بیعت كرده ایم و تا بذل جان در راه اجرای فرامین شما ایستاده ایم، همانگونه كه پیش از این درباره امام امت (ره) بوده ایم و بسیارند هنوز جوانانی كه عشق به اسلام و شور رضوان حق آنان را در میدان انقلاب نگاه داشته باشد، با همان شوری كه پیش از این داشته اند.

مقام معظم رهبری

 خدا شاهد است كه این سخن از سر كمال صدق و از عمق قلوب همان جوانانی سرچشمه گرفته است كه در تمام این هشت سال بار جنگ بر شانه های ستبر خویش كشیدند. ما به جهاد فی سبیل الله عشق می ورزیم. و این امری است فراتر از یك انجام وظیفه خشك و بی روح. این سخن یك فرد نیست، دست جماعتی عظیم است كه به سوی حضرت شما دراز شده تا عاشقانه بیعت كند، بسیارند كسانی كه می دانند شمشیر زدن در ركاب شما برای پیروزی حق از همان ارجی در پیشگاه خدا برخوردار است كه شمشیر زدن در ركاب حضرت حجت (س) و نه تنها آماده كه مشتاق بذل جان هستند. سر ما و فرمان شما.

كمترین مطیع شما سید مرتضی آوینی.

منبع: فارس نیوز

تنظیم برای تبیان: حسین رحمانی

 



 نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:29

راز عملیات هائی كه شهدا از كتف و پهلو تیر می خوردند چه

بود؟

حاج حسین یكتا، همایش تجلیل از مادران فاطمی در دانشگاه

تهران گفت: دیشب كتاب «فانوس كمین» را باز كردم و خواندم،

خیلی جالب بود؛ یكی از شهدا می گفت: یك عراقی بالای

سرم بود و داشت، تیر خلاصی را به من می زد، یك لحظه

«یا زهراء» گفتم، همان لحظه هواپیماهای ایرانی از بالای سرم گذشتند و من نجات پیدا كردم.  



 نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:19

(شهدا را یاد کنید حتی باذکر صلوات)

 
بخشی از وصیت نامه شهید

چه خوش است دست از جان شستن و دنیا را سه طلاقه کردن، ‌از همه قید و بند اسارت حیات آزاد شدن، بدون بیم علیه ستمگران جنگیدن، ‌پرچم حق را در صحنه خطر و مرگ بر افراشتن، ‌به همه طاغوت‌ها و باطل‌ها و تمامی نا حق‌ها نه گفتن، ‌با سینه باز و با مســرت و شادی به استقبال شهادت رفتن و ‌. . . دوست دارم که کــوله بار خود را از غــم و اندوه و درد و رنج انباشته به دوش کشــم و شنا کنـان سوی ساحل مرگ بروم. خوش دارم وقتی که شهید شدم، جسد من را پیدا نکنند تا دیگر یک وجب از خاک این دنیا را اشغال نكنم.

خاطره‌ای از زبان دوست شهید

در عملیات حضرت مسلم بن عقیل در گردان شهید مدنی بودیم. شب عملیات وصیت نامه خودش را به من داد. با بیان شیرینی که داشتند همراه با آقای سید احمد موسوی و شهید اصغر قصاب لحظاتی در تاریکی شب توفیق حاصل شده بود، ما را مورد توجه قرار دادند و با شور و حال عجیبی به طرف محل عملیات حرکت کردند و رفتند. ایشان در عملیات ذکر شده خط شکن بودند و چه حماسه‌هایی که آفریدند. روزهای عملیات ما به اورژانس و معراج شهدا سر می‌زدیم. از برادران مجروح و شهید اطلاع حاصل می‌کردیم. طبق معمول در جلوی بهداری اورژانس صحرایی ایستاده بودیم که اول مجروحان را به آنجا می‌آوردند و بعداً به عقبه می‌فرستادند. ناگهان یک آمبولانس رسید، همه دورش جمع شدند، همه برادران حاضر به یکدیگر می‌گفتند بیایید مشهدی‌عبادی را هم آوردند. دیدیم از آمبولانس پیاده شده دو نفر بازوانش را گرفته‌اند. مجروح بود ولی می‌خندید و شوخی می‌کرد، ما فوراً رسیدیم وپرسیدیم که چه شده؟ با خنده و با صدای بلند می‌گفت چیزی نشده صدام منو گاز گرفته!



 نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:2

(شهدا را یاد کنید حتی باذکر صلوات)




لحظات شهید ابراهیم هادی:

یک شب جمعه ای بود.خانمی پیش من اومد وگفت: آقا ریا، این شیرینی ها برای این شهید ، همین جا پخش کنید.فکرکردم از فامیل های ابراهیم هستند ، پرسیدم: شما شهید هادی را می شناختید؟ گفت: نه. تعجب من رو که دید ادامه داد:خونه ما همین ، اطرافه ، من در زندگی مشکل سختی داشتم...





برچسب ها : لحظات شهید ابراهیم هادی

 نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 16:29

   لحظه شهادت :


می خواهم در سیمای آسمانی شهدا، راز صداقت را بپرسم، هنوز امید دارم تا راز وصال را دریابم، برایم سخت است اینکه این روزها نا اهلان چه حرفها که نمی زنند، می گویند: بسیجی مال زمان جنگ بود...حالا بسیجی ها را گروه فشار می نامند، و نمی دانند فشار شکستن محاصره یعنی چه؟
شهید خرازی

 لحظه شهادت/ دوم خرداد 1361/ عکاس: محمد رضا شرف الدین

برادر شهیدم، هنگامی که ما در اندیشه خویشتن بودیم، تو حقیقتی زیبا را یافتی و به یقین حق رسیدی، زمان تو با روز عاشورا و مکان تو با کربلا در هم آمیخت، و چه بصیرتی داشتی که از ظلمت‌کده ی زمین، نقبی به آسمان زدی، به امام خود لبیک گفتی و به وصال حق رسیدی، عزیز دلم خون تو گواه شیفتگی عاشق بر معشوق است، رایحه ی خوش عطر شهادتت همچنان زمین و زمان را در می نوردد، و نور آن دنیای تاریک ما را روشن می کند، می دانم، زندگی حقیقی را با عشقی که اباذر با ختم رسل بیعت کرد، تو با فرزند او امام خمینی (ره) با عهدی ازلی پیمان بستی تا میراث آسمانی وجودت را در کهکشان ستاره های عاشق، به معبود خود هدیه کنی، چشمان عاشقان همچنان در مسیر ولایت، شهادت را می جویند، دستمان را بگیر.......



 نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 12:53
فکه آخرین سکانس زندگی شهید آوینی:

روایتی از عطش فکه

فکه اما حتی بعد از پایان جنگ هم عاشقی را از میان برد تا جانفشانی رزمندگان غیور کشورمان برای همیشه در قلب رمل های تشنه آن دفن شود زیرا در 20 فروردین سال 1372 شهید مرتضی آوینی که در حال ساخت روایت فتح بود بر اثر انفجار مین در فکه به خیل عظیم شهیدان ایران پیوست تا رازهای این بیابان مخوف همچنان سربه مهر بماند.

شهید سید مرتضی آوینی در سال 1326 شمسی در شهر ری متولد شد و پس از اخذ دیپلم، مدرک فوق لیسانس معماری را از دانشگاه تهران گرفت.

وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی، به فعالیت در جهاد سازندگی مشغول شد و عازم روستاها شد. از آن پس به سوی فیلمسازی برای جهاد کشانده شد و بعدها در این گروه، مجموعه فیلم های «روایت فتح» را به انجام رسانید.

شهید آوینی از سال 1367 به فعالیت در حوزه هنری پرداخت و آثار متعددی را در این زمینه از خود به یادگار گذاشت. وی از سال 1371 با تاکید مقام معظم رهبری فعالیت دوباره ای را برای ساخت سری جدید روایت فتح آغاز کرد و همزمان با فعالیت گروه تفحص، تصاویر جدید روایت فتح را ضبط کرد.

سید مرتضی آوینی سرانجام در بیستم فروردین 1372 در یکی از فیلمبرداری هایی که گروه روایت فتح در منطقه فکه داشتند، بر اثر انفجار مین به خیل شهدا پیوست.

پیکر پاک آن شهید با حضور مقام معظم رهبری تشییع شد و از جانب معظم له، وی «سید شهیدان اهل قلم» نامیده شد.

بخش فرهنگ پایداری تبیان



 نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 20:43


زنده شدن شهید:



 «ناصر نصراللهی» امدادگر و راننده آمبولانس و جانباز 50 درصد دفاع‌مقدس است كه ماجرای انتقال مجروحی را از جبهه جنوب به بیمارستان «كارخانه نورد» اهواز نقل می‌كند كه اشتباها به جای یك شهید تحویل وی شده بود


شهیدی كه زنده شد

اوایل حضور در جبهه وقتی كه به «جزیره مجنون» آمده بودم

به خاطر وجود نیزارها و سكوت حاكم بر آنجا، احساس آرامش بسیار خوبی داشتم اما وقتی عراقی‌ها چند تن از همرزمانم

را با «گیوتین» سر بریدند اندك اندك از حضور در آنجا دلسرد

شدم و از تاریكی،

سكوت،آب گرفتگی مرداب و خش خش بسیار دلهره داشتم.

اگر كار ضروری پیش می‌آمد چند نفر از رزمندگان را به عنوان

تأمین با خود می‌بردم.........




 نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 20:42
شهید محمدباقر مشهدی‌عبادی، فرمانده گردان امام حسین (ع)، ‌لشكر مكانیزه 31عاشورا:

شهداو شهید محمدباقر مشهدی‌:پیكر محمدباقر همانطور كه از خدا 

شهید محمدباقر مشهدی‌عبادی

خواسته بود همراه همرزمانش در منطقه عملیاتی باقی ماند. گویی

خداوند خواسته او را در وصیتنامه‌اش پذیرفته بود كه

: «خوش دارم وقتی که شهید شدم جسد من را پیدا نکنند

تا دیگر یک وجب از خاک این دنیا را اشغال نكنم.»




 نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 20:41
مسیر آسمان



 نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 14:24